fIRsT UP bY P@RYA
سلام! بعد از 3 سال و نیم وبلاگ نویسی؛ یک قبرستون پیدا شد که بدون اینکه شناخته شم بنویسم! بدون انواع سانسور!(سانسور های ملیتی-سنی-وجود دوستان-آشنایان-خاله و ...)
خوب نویسنده ها هم ایناییم: من، پریا – این، علی! همون 2 احمق که بالا نوشتم. منتها این علی یه چیزی شبیه به این بیماریه بودااااا اسمش چی بووووووووود؟ شخصیت گریزی داره. هی می گه من احمق نیستم.. شما هم که غریبه نیستین.. دیگه خودتون بفهمید!
از همین حالا هم بگم که بنده 3 سال شاد نوشتم. این جا حق دارم گاهی تیریپ ناراحتی هم بیام! نا سلامتی اومدم این جا راحت بنویسمااااا!
اینم از روز اولین آپ وبلاگ! دوشنبه و احتمالا 18 بهمن.
دیروز عجب روزی بودااااا... تا 2 مدرسه بودم. 4ساعت مطالعات اجتماعییییییی! 2 ساعت عربی!2 ساعت ریاضی! به دلایل خاصی بنده نسبت به روزای 1شنبه و 3 شنبه حساسم! هی معده درد می گیرم! فقط تونستم عربی رو بپیچونم.2روز اول هفته که همه آشنایی دارن چه مزخرفه... حالا ما هم جو گرفته مون. من و فرنوش از کله سحر English حرفیدیم! دیگه سر کلاس فارسیم نمی یومد بس که تحت جوم! معلمه هنگ زد!(امتحامش مجانیه 7 ساعت فارسی حرف نزنید ببینید چی می شه!)
از مدرسه که اومدم حال خونه نداشتم یکم همون دور و برا چرخ زدم. دیگه رفتم خونه.
-:بابام کو؟ مامان:کو سلامت؟بیمارستان. -:امروز که نباید می رفتش؟ -:ااااه نباید می گفتم!قلبش درد اومده. ما هم سرمونو انداختیم پایین بریم ادامه نقشه... -:دستم درد نکنه پریا خانوم؟ -:چرا؟ -:بهت نگفتیم ناراحت نشی.بعد یه دستت درد نکنه هم نگفتی!
خوشم میاد همه تو خونواده ما پررو تشریف دارن! ما هم یه زنگ زدیم عمو مون اندکی کنایه و ناسزا بارش کردیم که مگه کرم داری می چیزی تو اعصاب بابامون.(اینا ژن خیلی قوی تری دارن.یعنی پررو ترن!)
به درککککک همیشه قبل از تولد من همیجوری می شه. روز قبلش هم فهمیدم از 4 تا قرصی می دن به خوردمون فقط 2 تاش واسه صرعه بقیش آرام بخشه!(تعجب نکنبد اینجا اگه روز هاتو تنهایی بگذرونی بهت می گن افسرده! اگه هم از گند کاری های دوستات عصبی شی می گن پرخاشگر!)
واسه دومین بار در این هفته هم با خاطره و مهرنوش دعوا کردم. احمقا هیچی رو به من نمی گن که مثلا عصبانی نشم! دیروز از زیر زبونش کش رفت که همه عالم و آدم گفتن من با سامان دوستم!
سامان عبارت است از: موجودی که بنده نمی دانم کیست و ندیده ام. ولی نمی دانم چگونه شب ها را تا صبح با او می گذرونم! تو خیابون می بوسه منو! جمعه ها میاد خونمون و از اون جایی که ویالونیست تشریف دارن منم احتمالا مجنون شدم و رفتم تو خط ویالون! و این قدر خز هم شدم که رو دستام s تتو کردم!(آخرین باری که چیزی رو دستم نوشته بودم یادمه نوشته بود: میر ح س ی/ن! که اونم مدرسه به ف*ک دادش!) بله می گن قدشم بلنده. پوستشم سفیده و ... با من میاد کلاس. ولی من نمی دونم چرا یادم نمی یاد!
همه اینا رو فقط بابای بابای جدم نفهمیده بوده ولی دوستان گرامی به من نگفتن! منم تا اطلاع ثانوی کاری باهاشون ندارم.قرار شده عوض شن مثلا... قبول دارم یکم اخلاقم سگیه ولی این دیکه تقصیر من نبود.
(چه باحال الان اس خاطی اومد و معلوم شد که من دست اندر کاران اون قضیه رو همه رو انداختم به جون هم! فقط با یه تلفن! نمی دونم چی کار کردم به خدا!)
ته نوشت1: از دیشب با یه آدم جدید دوس شدم(نوید)... تو این 1-2 ماه که با وحید دیوونه کات زدم یه عالمه آدم اومدن تو زندگیم همه رو هم پیچوندم به درد هیچ نمی خوردن. یا جوجه دبیرستانی و پیش بودن- یا فقط تیریپ س*/ک*/ث* بودن- یا جوات بازی در میاوردن- یا تیپ جوات میومدن- ولی این یکی مث که یه کم آدمه!
ته نوشت2: دلمان واسه خاطی سوخت. اون از من که اخلاق سگیمان به سگ می گه زکی! حالا هم رفته بسکتبال اینا ریختن رو کله اش که چرا همه چیو به پریا گفتی! منم از اینور هی می گم چرا هیچی نگفتی!
ته نوشت3:خیلی حرف دارم ولی دیگه زیادی می شه!
ته نوشت4:دیشب تا صبح اس می دادم. پنجره هم باز بود و سرما خوردم! علاوه بر اینکه مدرسه نرفتم و جبران خواب کردم و امتحان ریاضی هم (بعد از کلی خرخونی!) ندادم یه تجربه شد که اینبار یه گواهی پزشکی واقعی داشته باشم!
ته نوشت5:امروز 2شنبه بود نه؟ ساعتم4ه. نه؟ خب فکر کنم 3:30 کلاس ویالون داشتم!
ته نوشت آخر:الان خاطی در حین بقیه خبر های نحسش خبر داد که فردا امتحان شیمی داریم . توجه کنید بنده 3 هفته است روزایی که شیمی داریم مدرسه نمی رم! برعکس شیمی از همه درسام بالا تره ولی بدم میاد از معلمه! راستی توجه کردین همه دوستان الان ریختن دعوا می کنن؟(لابد باید عمه ام بیاد تولدم قر بده!)
